X
تبلیغات
رایتل

بانک پایان نامه های روانشناسی

بانک پایان نامه های ارشد - رشته روانشناسی - پایان نامه روانشناسی بالینی,پایان نامه روانشناسی عمومی,پایان نامه روانشناسی بالینی,پایان نامه روانشناسی کودکان,پایان نامه روانشناسی استثنائی-با فرمت ورد - متن کامل-

پژوهش user7-145

5- عشق در نگاه تطبیقی افلاطون و سهروردی چیست؟6- عقل در نگاه تطبیقی افلاطون و سهروردی چیست؟1-6- فرضیه تحقیق1. تعریف عشق در نظام فلسفی افلاطون عبارتند از: الف) عشق به منزلهی میل به تصاحب زیبایی برای همیشه است (افلاطون، 1380: […]  

سایت دانلود پژوهش ها و منابع علمی

سایت دانلود پژوهش ها و منابع علمی دانشگاهی فنی تخصصی همه رشته ها – این سایت صرفا جهت کمک به گردآوری داده ها برای نگارش پژوهش های علمی و صرفه جویی در وقت پژوهشگران راه اندازی شده است

پژوهش user7-145

پژوهش user7-145

پژوهش user7-145

1. مقاله «عقل و عشق در بیان افلاطون حکیم و مولای رومی» نوشتهی طوبی کرمانی که در حقیقت با نگاهی تطبیقی به دیدگاههای این دو فیلسوف بزرگ غرب و شرق پیرامون عقل و عشق میپردازد. این نوشتار در مجلهی مقالات و بررسیها، دفتر 78 در پاییز و زمستان 1384 به چاپ رسیده است.
2. مقاله «عشق از منظر شیخ اشراق» نوشتهی مجید صادقی و مجید یاریان که به تبیین ماهیت عشق، لوازم و کارکردهای آن در تعالی انسان از منظر سهروردی و به توصیف مقوله عشق از نگاه چند تن از عارفان میپردازد. این نوشتار در مجلهی علمی و پژوهشی دانشکدهی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه اصفهان شماره 51، زمستان 1386به چاپ رسید.
3. مقاله «کلاممحوری عشق در اندیشه فلسفی افلاطون» نوشتهی شیده احمد زاده که هدف آن بررسی تعریف افلاطون از عشق و همچنین تبیین عنصر شناخت در سیر تکاملی عشق که در نهایت افلاطون آن را با بالاترین اصل دنیای مثل یعنی زیبایی مطلق یکی میگیرد. این مقاله در پژوهشنامه علوم انسانی شماره (39-40) در پاییز و زمستان 1382 به چاپ رسیده است.
4. کتاب «جدال تاریخی عقل و عشق» نوشتهی کاظم محمدی است. نویسنده در این کتاب ضمن بررسی دیدگاه‌های طرفداران عقل و طرفداران عشق، به بررسی نظر برخی اندیشمندانی برآمده که به آشتی این دو مفهوم رأی داده‌اند. وی پس از تعریفی از عقل و عشق، به آرای برخی علما، حکما، شاعران و عارفان ایرانی پیرامون رابطهی این دو اشاره می‌کند. این کتاب توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در سال 1369 به چاپ رسیده است.
5. کتاب «حدیث عشق» به قلم علی محمد صابری با مقدمهی دکتر شهرام پازوکی است. نویسنده مفهوم عشق را از دیدگاه چهار متفکر بدین ترتیب افلاطون، سهروردی، ابوحامد غزالی و عراقی بررسی کرده است. به اعتقاد محقق این اثر، امکان هم‌سخنی میان دو سنت فکری فیلسوفان و عارفان وجود دارد و این دو گروه، سخنانی نزدیک به هم در باب عشق دارند. نویسندهی این اثر، برای بررسی مفهوم عشق در اندیشهی این چهار اندیشمند، رسالهی «مهمانی» افلاطون، «فیحقیقهالعشق» سهروردی، «سوانحالعشاق» غزالی و «لمعات» فخرالدین عراقی را مورد بررسی قرار داده است. این کتاب توسط نشر علم در سال 1389 به چاپ رسید.
6. مقاله «اشراق از نگاه افلاطون و سهروردی» نوشتهی مهدی قوام صفری پیرامون تحصیل معرفت با نگاهی تطبیقی به مسألهی اشراق به عنوان موضوعی مطرح نزد دو فیلسوف است. این نوشتار در مجلهی خردنامه همشهری شماره 31، پاییز 1386 به چاپ رسیده است.
7. کتاب «بررسی تطبیقی اندیشههای افلاطون و مولوی» نوشتهی دکتر ناصر رسولی بیرامی است که توسط انتشارات بهجت در سال 1387 به چاپ رسید. این کتاب در دو بخش تألیف و تدوین است. در بخش اول به صورت خلاصه، علم فلسفه تعریف شده و فلسفهی افلاطونی شرح داده شده است. در بخش دوم داستانهای دفتر اول و دوم مثنوی مورد بررسی قرار گرفته و تطابق آنها با فلسفهی افلاطونی به نمایش گذاشته شده است.
8. همچنین به کتاب «دفتر عقل و آیت عشق» نوشتهی دکتر غلامحسین ابراهیمیدینانی که دو مقولهی عقل و عشق را از منظر بسیاری از بزرگان بررسی کرده، میتوان اشاره کرد. در این کتاب، نام بسیاری از شاعران پرآوازه در کنار فیلسوفان و عارفان قرار گرفته است که در کمتر اثری بدین صورت به چشم می‌خورد. کتاب دفتر عقل و آیت عشق در 3 جلد توسط انتشارات طرح نو در تهران برای نخستین نوبت چاپ در سال 1383 به رشتهی تحریر درآمد و در مقدمهی جلد یک این کتاب، دربارهی سهروردی اشاراتی شده است.
1-4- روش تحقیقاین تحقیق به صورت کتابخانهای، جمعآوری و با روش توصیفی- تحلیلی انجام شده است. لازم به توضیح است که منظور از توصیف، تبیین و توضیح مسأله عقل و عشق و منظور از تحلیل، کشف جایگاه این دو و نسبت میان آنهاست.
1-5- سؤالات تحقیق1- ماهیت عقل و عشق از دیدگاه افلاطون چیست؟
2- ماهیت عقل و عشق از دیدگاه سهروردی چیست؟
3- نسبت عقل و عشق از دیدگاه افلاطون چیست؟
4- نسبت عقل و عشق از دیدگاه سهروردی چیست؟
5- عشق در نگاه تطبیقی افلاطون و سهروردی چیست؟
6- عقل در نگاه تطبیقی افلاطون و سهروردی چیست؟
1-6- فرضیه تحقیق1. تعریف عشق در نظام فلسفی افلاطون عبارتند از:
الف) عشق به منزلهی میل به تصاحب زیبایی برای همیشه است (افلاطون، 1380: 331-332).
ب) عشق به عنوان حرکتی به سوی مثال زیبایی مطلق، به منظور تماشای آن در حقیقیترین صورتش که روح پیش از پیوند با ماده و جهان حس، آن را سیر و تماشا کرده است، میباشد.
ج) از نظر افلاطون عشق از تجلیات الهی است، که اساس هستی، شور حیات سرمدی و مایهی آبادانی است (افلاطون، 1380: 216-312- 133).
از دید افلاطون عشق (اروس) خصیصهای انسانی است؛ تمایلی است برای کسب آن چیزی که انسان ندارد. نتیجهی چنین تحلیلی از عشق برخلاف تصویر اسطورهای آن کاملاً فلسفی است.
همچنین تعریف عقل در نظام فلسفی افلاطون با رویکردی معرفتشناسانه به آن، به عنوان وسیلهای برای شناخت ایدهها مورد تأکید است. هرچند که در نگاه هستیشناسانهی او به مقولهی عقل، عالم معقول در برابر عالم محسوس بوده و حقیقیترین شناخت مربوط به این عالم است.
2- شیخ اشراق در مونسالعشاق عشق را چنین تعریف میکند:
الف) «عشق را از ریشهی عشقه گرفتهاند و عشقه گیاهی است که در بن درخت ریشه میکند و بر درخت پیچیده و بالا میرود تا تمام درخت را فراگیرد و آن را چنان در شکنجه میکشد که غذا و رطوبت را تماماً به تاراج میبرد تا آنگاه که درخت خشک شود» (سهروردی، 1372، ج3: 287).
ب) همچنین تعریف دیگر عشق در این اثر سهروردی، محبتی مفرط است (العشق محبه مفرطه) (سهروردی، 1366: 28).
ج) عشق، حاصل شناختی است که عقل به عنوان اولین آفریدهی خداوند نسبت خود دارد که در توضیح آن، باید گفت، خداوند به این گوهر، سه صفت بخشیده که یکی شناخت حق و دیگری شناخت خود و سومی شناخت ممکن الوجود بود. که آنها را به ترتیب به نامهای حسن و عشق و حزن معرفی کرد، حزن و رنج را همواره ملازم عشق میشمارد و رسیدن به حسن و کمال را جز از طریق عشق میسر نمیداند (سهروردی، 1372، ج3: 268).
گفتنی است، انسان به هر اندازه که از هستی مادی و حیوانی خود منقطع گردد، ارتباط و اتصالش با عالم ملکوت بیشتر خواهد شد و بریدن از عالم ماده فقط به واسطهی عشق ممکن است. عشق رطوبت حیوانی را به تاراج میبرد و هوای نفس را قربانی میکند و درخت ملکوتی انسان را شایسته میگرداند تا در باغ حسن الهی جای گیرد و این عشق همان عشق حقیقی است. عشق حقیقی، عشق به نور است و عشق غیر حقیقی، عشق به ظلمت.
و اما جایگاه عقل از یک سو در نگاه معرفت شناسانهی سهروردی، شرط ورود به حکمت اشراق و ابزار برهانی ساختن شهودهاست. علاوه بر این، او به عقل به معنای عقل کلینگر در انسان نیز معتقد است و آن را عقل سرخ مینامد و آن عقلی است متعالی و در قید امور جزئی و محدود نیست و با عشق و شهود تنافی ندارد (سهروردی، 1372، ج3: 297) و از سوی دیگر در نگاه هستیشناختی او، اولین صادره از حق تعالی، همچنین مرتبهای از سه مراتب هستی (عقل، نفس، جسم) است (یزدانپناه، 1389، ج2: 103).
3. در نظر افلاطون، عشق از جایگاهی والا برخوردار است و همدوش عقل میباشد و به بیان بهتر، عشق و عقل مکمل هم و دو بعد کوشش و سلوک آدمی برای رسیدن به حقیقت میباشند و بین این دو تعارضی وجود ندارد (افلاطون، 1380: 94-143).
4. در نگاه سهروردی عشق نه تنها تقابل و تعارضی با عقل ندارد بلکه فرزند عقل و ثمرهی خرد است. از دیدگاه شیخ اشراق عقل و عشق چنان با هم عجین شدند که حتی گاهی نمیتوان بین این دو تفاوتی قائل شد.
5. از نظر افلاطون میل به زیبایی و تملک آن از قویترین امیال است و زمانیکه به حد افراط رسد، عشق خوانده میشود. چنین تعریفی از عشق در کلام شیخ است که عشق، محبت مفرط است. از این دو تعریف، چنین بر میآید که هر دو فیلسوف، تعریفی تقریباً یکسان از عشق ارائه میدهند.
از نظر افلاطون عشق اساس اجتناب از رذائل و تلاش در کسب فضائل است و در مراتب سلوک به سوی خیر محض، عاشق را تربیت میکند. شیخ اشراق نیز همچون افلاطون، نقش تربیتی برای عشق قائل است. در مونسالعشاق شاهد آن هستیم که از طریق داستانی استعاری، معجزهی عشق را مهار نفس سرکش میداند.
6. عقل با کارکرد معرفتشناختی در نظام فلسفی افلاطون و سهروردی مورد تأکید و مدّ نظر ماست. در سهروردی عقل، ابزار معرفت است و استدلال شهودات عرفانی براساس آن است و در افلاطون هم، معرفت زائیدهی عقل است .
1-8- تعاریف مفهومی
عقل؛ در لغت به معنای امساک و نگهداری، بندکردن، باز ایستادن و منع چیزی است. در اصل ماده «عقل» به معنای بازداشتن است و همهی مشتقات آن، به این معنای اصلی باز میگردد.
معنای اصطلاحی عقل
عقل، نفس ناطقه‌ی انسانی است که به وسیله‌ی آن، آدمی از سایر حیوانات متمایز می‌شود. بر این اساس، عقل، جوهری است مجرد و قدیم که ماده و مادی نیست، یعنی ذاتاً و فعلاً مجرد است.
عشق؛ از ریشهی عشقه گرفته شده است و عشقه گیاهی است که در بن درخت ریشه میکند و بر درخت پیچیده و بالا میرود تا تمام درخت را فرا گیرد آن را چنان در شکنجه میکشد که غذا و رطوبت درخت را تماماً به تاراج میبرد و در نهایت آن را میخشکاند.
معنای اصطلاحی عشق
برای روشن شدن مفهوم اصطلاحی این لفظ باید سراغ تعاریفی برویم که اصحاب حکمت و معرفت از عشق کرده‌اند، لذا در فلسفه، عشق را از کیفیات نفسانی قلمداد می‌کنند که به سبب سیطره‌ی شدید تفکر در زیبایی و نیکویی محبوب و کثرت مشاهدهی شئون و آثار حسن معشوق در نفس آدمی تحقق مییابد.
فصل دوم

کلیات بحث عقل و عشق
2-1- تعریف عقل
توجه ویژهی انسان به واژهی عقل و تلاش اندیشمندان برای تعیین گسترهی مفهومیاش سبب تعدد و گوناگونی معانی آن گردیده لذا عقل از جهات مختلفی قابل بررسی و تبیین است.
2-1-1- عقل در لغتلفظ عقل از نظر لغوی معانی مختلفی دارد. عقل هم معنای اسمی دارد و هم معنای مصدری. آنجا که معنای مصدری دارد به مفهوم درک کامل چیزی است و آنجا که معنای اسمی دارد همان حقیقتی است که بدان وسیله بین خوب و بد، بین حق و باطل، و همچنین بین راست و دروغ تشخیص داده میشود. اما توضیحاتی که در خصوص واژه عقل آمده است، چنین است که: عقل، لفظی عربی به معنای منع و بستن و نگاهداشتن است و به این دلیل ادراکی که انسان بر آن دل ببندد و چیزی را که با آن درک میکند عقل نامیده میشود و همچنین قوهای که گفته میشود، یکی از قوای انسان است و مقابل آن جنون و سفه و حمق و باطل است. همچنین عقل به معنای دریافتن و فهمیدن آمده است (شعرانی، 1352، ج2: 179).
بعضی گفتهاند عقل از عقال مأخوذ شده است و آن بندی است که پای شتران را با آن میبندند تا از محل مخصوص خویش فراتر و دورتر نروند، لذا عقل بدین معنی قوهای است که انسان را به بند میکشد و از کارهایی که بناست انجام نشود منع میکند و مانع میشود. برخی عقال را جمع عقل دانستهاند و آن را ریسمانی که بدان زانوی شتر را میبندند معنی کردهاند (معین،1360، ج1018:2).
ابن منظور (م711 ه.ق) در لسان العرب چنین میگوید:
«رجل عاقل و هو جامع لامره و رایه ماخوذ من عقلت البعیر اذا اجمعت قوائمه و قیل العاقل الذی یحبس نفسه و یردها عن هواها اخذ من قولهم قد اعتقل لسانه اذا حبس و منع الکلام... و سمی العقل عقلا لانه یعقل صاحبه عن التورط فی المهلک ای یحبسه»
مرد عاقل کسی است که کار و رأی خود را جمعبندی میکند، این واژه از «عقلت العبیر» گرفته شده است یعنی دست و پای شتر را جمع کردم و گفتهاند عاقل کسی است که نفس خود را در بند میکند و آن را از هوایش باز میدارد و این معنا از «قد اعتقل لسانه» گرفته شده یعنی زبانش را نگاه داشت و سخن نگفت... و عقل را عقل گفتهاند، زیرا صاحب خود را از سقوط در هلاکت مهار میکند یعنی باز میدارد (ابنمنظور، 1408، ج9: 366).
راغب اصفهانی، عقل را قوه و نیروی مستعد برای پذیرفتن علم معرفی میکند:
«العقل یقال للقوه المتهیه لقبول العلم... و اصل العقل الامساک و الاستمساک، کعقل العبیر بالعقال و عقل الدواء البطن و عقلت المراه شعرها و عقل لسانه کفه»
عقل به قوهی آماده برای پذیرش علم گفته شده است... و اصل عقل به معنای بازداشتن و طلب بازداشتن میباشد. مانند بستن شتر با ریسمان و بند آوردن دارو شکم را، یا بستن زن گیسوی را، و یا خویشتنداری و باز داشتن زبان از سخن گفتن (اصفهانی، 1392ق: 354).
2-1-2- عقل در اصطلاح فلسفه و اقسام آنواژهی «عقل» در دانشهای متعددی همچو کلام، فلسفه، منطق، فلسفهی اخلاق و معرفتشناسی بکار میرود و در اصطلاح فلسفه و کلام، معانی و کاربردهای گوناگون دارد که به طور اجمالی میتوان به موارد زیر اشاره کرد؛
1. عقل نظری یا قوهی تعقل و ادراک عقلی.
2. عقل عملی یا قوهی تدبیر زندگی.
3. موجود مجرد تامی که هم در ذات و هم در فعل مجرد است.
4. صادر اول که معمولاً از آن به «عقل اول» تعبیر میکنند.
5. معلومات و اندیشههای اولیه که مبادی تصورات و تصدیقاتند.
6. معلومات و اندیشههای اکتسابی برگرفته ار آن مبادی؛
7. مطلق مدرِک، اعم از عقل یا نفس یا غیر آن دو؛
بنابراین، عقل در فلسفه گاهی بر قوهی ادراکی اطلاق میشود و گاهی بر ادراک حاصل از آن قوه؛ گاهی بر ادراکات بدیهی اطلاق میشود و گاهی فقط در مورد ادراکات نظری و کسبی بکار میرود. اما از نظر متکلمان مسلمان، عقل به معنای آرای رایج و مشهوری است که همه یا بیشتر مردم میپذیرند و بدان اذعان دارند. چنانکه فیلسوفان مسلمان، در حکمت عملی و اخلاق، معنای دیگری از آن مد نظر دارند.
فلاسفه، عقل را از دو جنبه مطالعه و بررسی میکنند:
الف) در معرفتشناسی، که کاربرد عقل به دو معنا، رایج و متداول است:
1. نیروی ادراکی ویژهی نفس ناطقه: در این معنا، عقل، قوه یا نیروی ادراکی است که با آن میتوان حقایق را به نحو کلی درک کرد و به شناخت آنها دست یافت. به تعبیر دیگر، انسان دارای نیروی ویژهای به نام «عقل» است که یکی از شئون و کارکردهای آن ادراک مفاهیم کلی است. در چنین تعریفی عقل قوهای از قوای ادراکی نفس به کار میرود.
2. نفس ادراک عقلی که محصول نیروی ادراکی است و اغلب در معرفتشناسی، از عقل در مورد ادراکات عقلی، اعم از بدیهی و نظری، به کار می رود.
ب) وجودشناختی: از این حیث دو معنا بیان کردهاند:
1. اساس دریافتهای عالم مجرد و غیر مادی است و پایه و بنیان اندیشهی ماورائی را از همین قوه مجرد میدانند و علاوه بر این از مجرای علت و معلول طبیعی و زمان و مکان و سایر خواص بالاتر است. بدین جهت فساد و نیستی در آن راه ندارد، برای انسان عاقل هم که توانسته از نظر رشد روحی به حیطهی عقلی گام بگذارد، فنایی تصور نمیشود. این همان عقلی است که در لسان فلسفی با الهام از متون دینی، عقل منفصل نامیده میشود.
2- صورت نوعیه و فصل ممیز انسان، که او را از سایر انواع حیوانی جدا کرده و بابالابواب برای خروج از عالم طبیعی به عالم ماورالطبیعه است که در نزد فیلسوفان مسلمان، مشهور به عقل متصل است.
در فرهنگهای فلسفی، سخن در باب دلالت عقل بر اشتراک لفظ، جای تأمل دارد. مثلاً نجمالدین رازی معتقد به اشتراک لفظی واژهی عقل میباشد که هر طایفه از آن مرادی دارند (رازی، 1345: 72-74). یا پل فولیکه میگوید: «عقل از الفاظ مشترکی است که بر معانی مختلفی اطلاق میشود» (فولیکه، 1347: 79).
حقیقت این است که کلمهی عقل، مشترک معنوی بوده منتها به تشکیک بر همهی آن معانی دلالت میکند و لیکن هرگروه بر اساس ذوق و مشرب فکری خویش مرتبهی خاصی از آن را به عنوان تمام حقیقت عقل تلقی میکنند و گاهی در لابلای مفاهیم فلسفی، عقل به نفس ترجمه شده که دارای مراتبی است و فلاسفهی اسلامی مراتب تکامل نفس آدمی را از قوه به فعل و از نقص به کمال به چهار مرتبه به شرح زیر نامگذاری و تفسیر کردهاند:
عقل هیولانی: مرتبهی نخست یا عقل هیولانی، یعنی مرحلهای که هنوز هیچ نقشی در آن مرتسم نیست، ولی استعداد پذیرفتن هر معقولی را دارد و در حقیقت میتوان گفت که عقل هیولانی، استعداد دریافت معقولات نخستین است و از این جهت آن را عقل هیولانی میگویند که هیولای نخستین به ذات خود دارای هیچ صورتی نیست و برای هر صورتی، موضوعی محسوب میشود.
عقل بالملکه: در این مرتبه، نفس ناطقه از مرتبهی عقل هیولانی گذشته و از قابلیت و استعداد محض بیرون آمده و با دریافت معقولات نخستین آماده است که معقولات دوم را از راه فکر یا حدس تحصیل کند.
عقل بالفعل: مرتبهی سوم از مراتب نفس آدمی است. در این مرتبه، عقل به کمک معقولات اول و بدیهی، معقولات دوم را که اکتسابی هستند، بدست میآورد و آن معلومات در نفس انسان ذخیره شده و هر زمان که بخواهد میتواند به مطالعهی آنها بپردازد. این مرتبه از عقل نظری را از آن جهت بالفعل گویند که معقولات بالفعل در آن موجودند و نیازی به اکتساب جدید آنها نیست و در حقیقت میتوان گفت: عقل بالفعل، استعداد حاضر کردن معقولات دوم پس از حصول آن است.
عقل بالمستفاد: این مرتبه، وقتی است که نفس آدمی از مرحلهی قوه گذشته است و نفس به مشاهدهی معقولات دوم میپردازد و میداند که آنها را بالفعل دریافته است. عقل نظری در این مرتبهی عقل، مطلق میشود، چنانچه در مرتبهی عقل هیولانی، قوهی مطلق است. علت اینکه این مرتبهی نفس را عقل بالمستفاد میگویند، آن است که در این مرحله، نفس، علوم را از عقل دیگری که عقل فعال نامیده میشود، کسب میکند و به یاری عقل فعال است که نفس آدمی میتواند مراتب چهارگانهی خود را بپیماید و به مرحلهی کمال برسد (ابنسینا، 1363، ج2: 161-160).
پس در بین اندیشهها و نوشتههای فلسفی، عقل را به عنوان قوهی مدرکهی کلیات که مرتبهی کمال نفس است، میبینیم. علاوه بر اینها، حکیم معاصر محیالدین الهی قمشهای در کتاب وزین فلسفی خود حکمت الهی چند معنا برای عقل آورده است که در ذیل نقل میکنیم :
جوهری که ذاتاً و فعلاً مجرد است، وجود منبسط، قوهی ادراک خیر و شر و تمیز نفع و ضرر، ملکه داعی بر خیرات و حسنات، ملکه تنظیم امور زندگانی، قوهی مدرکه مطلق که به عقل نظری و عملی تقسیم میشود، روح قدسی، موجود بالفعل تام که عقل فعال نامند و به امر خدا، مخرج موجودات از قوه به فعلیت است (الهیقمشهای، 1363: 298).
2-1-3- عقل در قرآن و برخی روایاتقرآن، تنها کتاب مقدسی است که عقل را به خوبی شناسانده و کاربرد آن را مشخص کرده است. از اینروست که با مراجعه به قرآن میتوان به قدر و منزلت این نیروی شگرف پیبرد و بدرستی مورد استفاده قرار داد. عقل بشری مورد نظر قرآن، تمام ساحتهای وجودی انسان را اعم از فردی و اجتماعی فرا گرفته، بطوریکه اندیشه یا عمل خارج از حوزهی عقل، انسانی تلقی نمیشود. در نتیجه، حیات انسانی یعنی حیات معقول. در قرآن مرادفهای متعددی آورده شده نظیر نهیه، لب، قلب، روح، امر، الحجر، نور، قلم و ملک که هر یک به اعتبار خاصی به معنای عقل آمده است.
نهیه: عقل به سبب جنبهی عملیاش و از آن جهت که انسان را از ارتکاب قبایح باز میدارد، در قرآن به نهیه تعبیر شده: «نهیه، مفرد نُهی و نهی به معنای عقول است چون از قبیح نهی میکند» (جوهری، 1429، ج4: 2517).
الحجر: قرآن به عقل از آن جهت که دژ استوار و محافظ نفس، از سقوط آن در پرتگاه ضلالت و تنزّل آن به مرتبهی حیوانیت و به دنبال آن سیر قهقهرایی در مراتب پایینتر میگردد، حجر اطلاق کرده است. راغب اصفهانی چنین میگوید: عقل از آن رو حجر نامیده شده است که اطراف نفس را سنگچین میکند و آن را در دژ استوار خویش محفوظ نگه میدارد (همان، 623).
لب: یکی از تعابیر بسیار بلندی که در قرآن مساوق با عقل بکار برده شده است و به حقیقت ناب و خالص هر شی گفته میشود، لب است. لب انسان، همان حقیقت صرف و خالص انسانی است که فصلالفصول او بوده و وی را از سایر موجودات مادون جدا کرده و طلیعهی هستی برتر از جسم و جسمانیات در انسان میباشد.
قلب: روشن است که منظور، آن قلب صنوبری جسمانی که در قفسهی سینه جاسازی شده است نیست، بلکه مراد قرآن، مرکز باطنی ادراکات حضوری و شهودی و فهم و شعور وجودی انسان است. «افلم یسیروا فی الارض فتکون لهم قلوب یعقلون بها» (حج، آیه 46) آیا در زمین گردش نمیکنند تا برای اینها قلبهایی باشد که با آن حقایق را دریابند. بنابراین به تعبیر قرآن، قلب انسان مرکز تعقل اوست.
روح: تعبیر قرآن از عقل به روح، به خاطر این است که سرچشمه و اصل حیات نفوس عالیه و سافله است « قل الروح من امر ربی» (اسراء، آیه 87) .
امر: در جای دیگر، قرآن کلمهی امر را به معنای عالم عقول و ممکنات مجرده نام برده است. «الا له الخلق و الامر» البته روشن است که این واژه و برخی کلمات دیگر در قرآن مانند قلم و ملک عقلی ورای عقل انسانی است.
قلم: از آن جهت که عقل، واسطهی الهی در صورتگری علوم و حقایق بر لوحهای نفسی قضایی و قدری است و به واسطهی عقل، کلمات الهی (سایر ممکنات) خلق میشود «ن والقلم و مایسطرون». (قلم، آیه 1)
ملک: از واژههایی که در قرآن به معنای موجود مجرد عقلی به کار گرفته شده است، کلمهی ملک است و منظور از آن، موجود مجرد تامی است که مأمور اجرای فرامین الهی و فرمانبردار بیچون و چرای او میباشد.
راغب اصفهانی چنین میگوید: «العقل یقال للصوره المتهیه لقبول العلم و یقال للعلم الذی یستفیده الانسان بتلک القوه عقل» (اصفهانی، 1392: 354).
گاهی بر وسیلهای که انسان را آماده برای پذیرش علم میکند و گاهی بر علمی که توسط آن وسیله برای انسان حاصل میگردد، عقل اطلاق میشود، در ادامه میگوید: هر جا خداوند کفار را به عدم عقل مذمت کرده اشاره به معنای دوم، مثل: «مثل الذین کفروا... فهم لایعقلون» و هر جا رفع تکلیف از بنده کرده، اشاره به معنای اول است.
بنابراین، عقلگرایی قرآن، یعنی دعوت انسان به تفکر در نحوهی وجود خود و سایر موجودات اعم از زمینی و آسمانی و گذر از آنها و رسیدن به وجود برتر که لازمهاش، مبرّا بودن عقل از هرگونه آلودگی و ناپاکی مادی و غیر مادی است.
در روایات نیز از عقل و ابعاد مختلف آن سخن گفته شد «العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» که این از معانی تام عقل است. از جمله امام صادق (ع) میفرمایند:
«و این عقل، یعنی جوهر روحانی مجرد از ماده در ذات و فعل: یعنی موجود کامل که در هستی خود و افعال خویش به جسم و جسمانی نیازمند نیست» (کلینی، 1340، ج1: ۱۱).
اول ما خلق الله العقل: این روایت به نقل از شیخ صدوق که از قول رسول اکرم (ص) فرمود:
«ان الله تعالی خلق العقل من نور مخزون مکنون فی سابق علم الذی لم یطلع علیه نبی مرسل و لا ملک مقرب» بدیهی است که اول ما خلق، اولیت در شرف است نه اول در زمان، چون هرگاه خداوند بزرگ «اول ما خلق» را ایجاد و ابداع فرماید، در واقع «آخر ما خلق» را نیز ایجاد فرموده است. پس زمان در ایجاد و ابداع حضرت حق معزول بوده و ازینروست که گفتهاند فعل حق را ماضی و مضارع نیست (قمشهای، 1363: 303). البته روایات زیادی از عقل و ویژگیهای آن سخن گفتهاند که به علت رعایت اختصار، به همین حد بسنده میکنیم.
2-1-4- عقل نزد علما و عرفاعرفا، برخی از ابعاد عقل را مورد نکوهش قرار داده و برخی ابعاد آن را ستایش میکنند. به گفتهی حادث محاسبی، گوهر اصلی انسان، عقل اوست و گوهر عقل، توفیق پروردگار است. همچنین سهل شوشتری در اینباره میگوید: «لا یصلح الکون الا بالعقل» یعنی عالم کون و هستی جز از طریق عقل مرمت نمیشود. او همچنین این نکته را اشاره میکند که آغاز عقل، عقل است و پایان آن نیز عقل است. یعنی عقل از عقل شروع میشود و به سوی عقل نیز رهسپار میشود.
2-1-4-1- عقل جزئی و عقل کلی
گاهی در برخی از کلمات عرفا، دوگونه عقل دیده شده است: عقل جزئى و عقل کلى. عقل جزئى با سود و زیان دنیایى و عالم طبیعت سروکار دارد و مشوب به وهم، شک و شهوت است. این عقل را «عقل حسابگر» نیز نامیدهاند. در حالی که عقل کلى، از شک و وهم و شهوت و... در امان است و به دنبال آخرت و درک عالم غیب است. عقل کلى که فوق این عقل جزئى است، مایه‏ى سعادت و راهنماى انسان به سوى ابدیت است.
ابوالحسن نوری یکی از بزرگان اهل معرفت، در باب عقل به گونهای دیگر سخن میگوید. او اشاره دارد به این که عقل ناتوانی است که جز بر توانایی همانند خود دلالت نخواهد داشت. در این رابطه داستانی را بیان میکند؛ هنگامی که خداوند عقل را آفرید، به او گفت: من کیستم؟ عقل سکوت پیشه کرد. بعد از این سکوت خداوند چشم عقل را به وحدانیت روشن ساخت و سپس عقل سکوت خود را شکست و گفت: تویی خدای بزرگ.
بنابراین، عقل، خدا را جز به یاری خود خداوند نمیتواند بشناسد. حلاج نیز همین مضمون را در قالب شعر بیان میکند:
لایعرف الحق الا من یعرفه لا یعرف القدمی الحادث الفانی
کان الدلیل له منه الیه به من شاهدالحق فی تنزیلا لفرقان
ترجمه: حق را نمیشناسد مگر کسی که حق تعالی، خودش را به او بشناساند. موجود حادث و فانی امر قدیم را نمیشناسد. دلیل هستی حق از خود حق به سوی حق و بواسطهی حق تحقق میپذیرد. این دلیل در وجود کسی تحقق پیدا میکند که حق را در تنزیل قرآن مشاهده نماید. ممکن است با این مطلب روبرو شویم که اهل تصوف در مواردی به نکوهش عقل زبان گشودهاند، اما باید گفت، این نکته به هیچ عنوان نشاندهندهی این نیست که آنان با عقل مشکل دارند، بلکه آنان میخواهند این مطلب را نشان دهند که عقل نباید در حد غریزه باقی بماند و در قیود مصالح و منافع این جهان گرفتار و مقید گردد. به عبارت دیگر، عقل منفعتطلب و سودنگر و شمارشگر مورد نکوهش اهل معرفت بوده و همواره با صاحبان این عقل با زبان طعن سخن گفتهاند. ولی اگر عقل، خود را از قید این خواستههای نفسانی برهاند، به عنوان یک لطیفهی ربانی در نظر گرفته میشود که منشأ تعالی و تکامل شناخته میشود (رسولی بیرامی، 1385: 30-31).
عقل در اصطلاح حکما دارای دو قسم است:
1. عقل نظری: که به درک و شناخت واقعیت‌ها و قضاوت دربارهی آنها میپردازد.
2. عقل عملی: همان قوهای است که کنش و رفتار آدمی را کنترل کرده و کارش درک بایدها و نبایدها است و در واقع عقل عملی، مبنای علوم زندگی میباشد.
2-2- تعریف عشق
گفتنی است، گرچه بحث و فحص دربارهی عشق و مسائل مربوط به آن، سابقهای بس طولانی به امتداد دورهی تفکر و تأمل بشر دارد و در طول تاریخ اندیشهی انسان را به خود اختصاص داده است، اما در قیاس با تأثیر شگرف و پیچیدگی اسرار و رموز عشق، چو شبنمی است که بر بحر میکشد رقمی.
عشق، مانند دیگر صفات و کیفیات نفسانی از اموری است که نزد همه بدیهی است و هرکس به علم حضوری، نوعی از آن را به طور فطری در خود مییابد و تعریف آن را اگر مخفیتر نکند، واضحتر نمیکند.
حکما و عرفا در بیان اینکه عشق و محبت قابل تعریف نیست، دلایلی آوردهاند از جمله اینکه:
1. عشق مساویست با وجود، و وجود قابل تعریف نیست و الّا مستلزم وجود عینی به وجود ذهنی است.
2. عشق دو قسم است: مطلق و مقید، عشق مطلق را در نمییابیم به جهت اینکه در ادراک شی، سنخیت و اتحاد شرط است در حالیکه بین مقید با مطلق و بین عقل و عشق مطلق، اتحاد و نسبتی نیست و عشق مقید را در نمییابیم چون فصل ممیز انسان از دیگر حیوانات و از اجل اوصاف اوست و فعلیت وجود انسان با عقل و علم حصولی درک نمیشود و تنها راه وصول بدان علم حضوری است و این درحالی است که اگر کسی بخواهد عشق را با تأمل درونی دریابد اما از درک آن عاجز میماند و این مسأله به عنوان یک معضل عمده در تأمل در صفات نفسانی است که علیرغم وجود بسیاری از صفات نفسانی به نحو ناخودآگاه زمانی که میخواهیم آنها را در حیطهی عقل بیاوریم، آن صفت دستخوش تغییر شده یا از بین میرود و این حالت در مورد صفت عشق که اغلب توأم با حیرت هست و به قول عرفا ناسازگار با عقل و تأمل، هم صدق میکند. چنانکه برخی به آن، نام جنون الهی دادهاند (رحیمیان، 1380: 46).
2-2-1- معنای لفظی عشقپس از تتبع و استقرای آثار اهل ادب و لغت و فرهنگهای لغت، اعم از فارسی و عربی، از قبیل: فرهنگ فارسی معین، لغتنامه دهخدا، فارسی عمید، کشاف اصطلاحات الفنون، فرهنگهای معتبر فلسفی و عرفانی و همچنین لغتنامههای عربی، همچون منتهیالعرب، اساس اللغه و غیره، اطمینان حاصل میکنیم که معنای واژه عشق، عبارت است از: محبت شدید و علاقهی افراطی و دلبستگی زیاد نسبت به یک شیء و یا شخص، چه از روی عفاف باشد و چه از روی فسق، مثلاً در فرهنگ علوم عقلی و نیز فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی عشق را میل مفرط و شوق شدید به چیزی تعریف کردهاند (سجادی، 1361: 357-580).
دربارهی ریشهی عشق و این که از کجا اخذ و اقتباس شده است، در کتاب کشاف اصطلاحات الفنون این چنین آمده است:
«عشق مآخوذ از عشقه است و آن گیاهی است که بر تنهی هر درختی که پیچد، آن را خشک سازد و خود به طراوت خویش باقی بماند. پس هر عشقی بر هر تنی که برآید، تن محبوب را خشک کند و محو گرداند و آن تن را ضعیف سازد و روح و دل را منوّر گرداند (تهانوی، 1996، ج2: 1012).»
بدین ترتیب شکی نیست که لفظ عشق به معنای افراط در محبت از گیاهی به نام عشقه در عربی که در فارسی آن را عشق پیچان میگویند،گرفته شده، که با این توضیح تناسب و تشابه عشق با عشقه که مجوز این نامگذاری است، روشن شد.
2-2-2- معنای اصطلاحی عشقبرای روشن شدن مفهوم اصطلاحی این لفظ باید سراغ تعاریفی برویم که اصحاب حکمت و عرفان از عشق کردهاند؛ چرا که در فلسفه، عشق را از کیفیات نفسانی قلمداد میکنند که به سبب سیطرهی شدید تفکر در زیبایی و نیکویی محبوب و کثرت مشاهدهی شئون و آثار حسن معشوق در نفس و جان آدمی، تحقق مییابد.
ارسطو، در مورد عشق چنین میگوید: «عمی الحس عن ادراک عیوب المحبوب» یعنی عشق موجب کوری حس از درک عیوب محبوب میشود (معصوم شیرازی، 1344، ج1: 404).
بوعلی سینا در رسالهالعشق، عشق حقیقی را در تمام موجودات جاری و ساری میداند. همچنین از نظر ایشان عشق حقیقی همان ابتهاج، سرور و نشاط ناشی از تصور ذات معشوق است (ابنسینا، 1400ق: 397-373). معشوقی چون ذات حق که خیر محض و کمال مطلق است (ابنسینا، 1375، نمط 8: 360).
در فرهنگ فلسفی آمده است که عشق در اصطلاح حکما به دو معنا به کار میرود:
1. عشق غریزی، عبارت است از جذبهی طبیعی که تمام موجودات نسبت به کمال خود است.
2. عشق الهی، محبت خالصی است که صوفیان انسان را به آن دعوت میکنند و در توصیف آن میگویند: جوهری الهی است در وجود انسان که چون از آلودگیهای ماده پاک شود، مشتاق شبیه خود میشود و به دیدهی عقل، خیر اول محض را مشاهده میکند و به سوی آن میشتابد. در این هنگام، نور این خیر محض بر او افاضه میشود و با او متحد میگردد و لذتی را درک میکند که هیچ لذتی برابر آن نیست (صلیبا، 1366: 468).
2-2-3- عشق در قرآن و روایات و احادیثواژهی عشق در قرآن وجود ندارد اما واژههایی در قرآن موجود است که معنای عشق را میرساند از قبیل: حب، ود و تبل... و نیز در صحیفه سجادیه این کلمه به چشم نمیخورد و اما در نهجالبلاغه از این ماده (عشق) استفاده شده که در بخش روایات به آن اشاره میکنیم. اما کلماتی که در زبان عربی به مفهوم عشق و حالات شبیه به آن بکار برده میشود زیاد است، از جمله: هوا، حب، غرام، صبابه، تیم، وله، ود، مقه، خله، کلف، لوعه، شغف، جوی، لعج، تبل، تدلیه، هیم. مفاهیم بعضی از کلمات فوق اعم از معنای عشق به معنای اصطلاحی است مانند هوی و حب و خله... و بعضی دیگر خواص و لوازم عشق را در بردارد مانند (وله و تبل) و برخی هم مفهوم مستقیم عشق را دارا میباشند مانند: جوی و عشق و لعج.
در قرآن، کلمهی «محبت» 1 بار و کلمهی «مودت» 8 بار بکار برده شده است. پروردگار در 2 مورد، با تعبیر «ودود» آمده و کلمهی «یحب» در 17 مورد به اشخاصی که محبوب پروردگار هستند، اشاره شده و در 23 مورد کلمهی «لایحب» آمده است.
بدین ترتیب کلمههای زیادی از ریشهی حب در قرآن کریم وجود دارد، اما به طورکلی در قرآن این واژه به دو بخش منقسم میگردد:
الف- حب الهی، ب- حب انسانی
در اینجا به طور اجمالی، آیاتی از هر یک از تقسیمات را متذکر میشویم:
الف- حب الهی: 1- ان الله یحب المحسنین (بقره/195) 2- ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین (بقره/222) 3- ان الله یحب المقسطین (مائده/42)
ب- حب انسانی : والذین آمنوا اشد حبا لله (بقره/165)
در احادیث و روایات هم واژهی عشق و هم واژههای مترادف با آن به چشم میخورد. برخی از این احادیث، به عشقهای زمینی و مجازی اشاره دارد و برخی به عشقهای الهی، که در اینجا به آنها اشاره میشود؛ 1- عن مفضل، قال: سألت ابا عبدلله علیه السلام عن العشق؟ قال: قلوب خلت عن ذکر الله فاذافها الله حب غیره (به نقل از خلیلیان، 1369: 27).
مفضل بن عمر از امام صادق (ع) نقل میکند که از آن حضرت در مورد عشق پرسیدم، پاسخ فرمود: دلهای عشاق، دلهایی است که از یاد خدا تهی شده، در نتیجه، خداوند محبت دیگران را به آنها چشانده است. در حدیث مذکور مراد عشقهای مجازی است که انسان را از حقیقت باز میدارند.
همچنین در حدیث دیگری نقل شده است که: «من عشق وکتم و عف و صبر غفرالله له و ادخله الجنه» هر آنکس که عشق بورزد و کتمان کند و عفت و صبر را پیشهی خود سازد، خدایش او را بخشیده و داخل در بهشت میگرداند (ریشهری، 1379، ج6: 137).
در حدیث دیگر به عشق الهی چنین اشاره شده است:
«لو علم المدّبرون عنی کیف انتظاری لهم و اشتیاقی الی ترک معاصیهم لماتوا شوقاً بی و تقطعت اوصالهم عن مودتی»
یعنی اگر اینها که به من پشت کردهاند و رفتهاند، میدانستند که چگونه در انتظارشان هستم و چگونه مشتاق بازگشتشان هستم از شوق میمردند و رگهایشان از فشار عشق من پاره میشد (همان، 139).
2-3- اقسام عشقوقتی به فرهنگهای لغوی و اصطلاحی (فلسفی و عرفان) و همچنین آثار فیلسوفان و عارفان در مبحث عشق مراجعه میکنیم به ترکیبهای (وصفی یا اضافی) مختلفی برخورد میکنیم که در این قسمت، یک تقسیمبندی جامع و مانع، اقسام عشق را مشخص میکنیم:
عشق حقیقی: (ترکیب وصفی) در اصطلاح فلاسفه و متصوفه، محبت الله و صفات و افعال اوست (ملاصدرا، 1368، ج7، فصل19: 178). این نوع عشق، به کمال مطلق و خیر محض تعلق میگیرد و منشأ آن محبت کمال مطلق است. محل آن، قلب و روح و مرتبهی خفی و اخفای انسان بوده و در مراتب اعلی، وحدت عشق و عاشق و معشوق حاصل میشود. العشق اذاتم هو الله (رحیمیان، 1380: 153).
عشق عقلی: (ترکیب وصفی) در اصطلاح فلاسفه، عشقی است که مبدأ آن توجه به ذات حق است و مخصوص اولیای حق و اهل معرفت میباشد (سجادی،1361: 385). عشق عقلی بیزوال است. منشأ آن، محبت به کمال مطلق و زیبایی صرف و تجلیات آن میباشد و محل آن قلب و عقل- فراتر از نفس- است و به محبوب به جهت برخورداری او از کمال و خیر محض توجه میشود (رحیمیان، 1380: 152).
عشق مجازی: (ترکیب وصفی) عشق غیرحقیقی و زودگذر و ظاهری است (معین، 1360، ج2: 2304). عشق مجازی از اقسام عشق انسانی است که به دو قسم تقسیم میشود:
1. نفسانی 2. حیوانی. البته لازم به ذکر است که عشق مجازی، دامنهی وسیعی دارد که میتوان گفت: عشق مجازی منحصراً عشق انسان به انسان نیست، بلکه عشق ورزیدن به هرگونه معشوقی غیر از ذات احدیت است. به عبارتی، عاشق، همیشه انسان است ولی معشوق لزوماً انسان نیست.
عشق نفسانی: (ترکیب وصفی) یکی از دو قسم عشق مجازی است، که مبدأ آن مشابهت نفس عاشق با معشوق در جوهر ذات است و خاستگاه آن، توجه به شمایل و ملکات فاضله و سیرت حسنهی معشوق است.
عشق طبعی: (ترکیب وصفی) در اصطلاح اهل معرفت، عشق مجازی پست است و منشأ آن طبیعت و جنبهی مادیت معشوق است و در این نوع عشق، عاشق، معشوق را برای خود میخواهد و این برای دیگران مایهی رذیلت است (شیرازی، 1366: 15).
عشق معنوی: (ترکیب وصفی) همان عشق روحانی است، عشقی که لذت آن، روحی است.
عشق نطقی: (ترکیب وصفی) در اصطلاح ابنسینا، همان عشق مجازی نفسانی است که خاستگاه آن اخلاق نیکو و شمایل معشوق است که به دلیل غلبه و اشراف قوهی ناطقهی انسان بر نیروی حیوانی و دوری از شایبهی شهوت، عشق نطقی نامیده شده است (ابنسینا، 1375، نمط 9، ج3: 388).
عشق بهیمی: (ترکیب وصفی) در اصطلاح فلاسفه همان عشق مجازی حیوانی است که مبدأ آن طلب لذت حیوانی است و خاستگاه آن بیشتر توجه به صورت ظاهر و زیبایی جسمانی معشوق است (همان، 383).
عشق الهی: (ترکیب وصفی) همان عشق به ذات مقدس معبود و اله همهی هستی است در اینجا عاشق، معشوق را نه برای خود بلکه برای معشوق میخواهد. عشق الهی، ذروه علیا، درجهی قصوا و منتهای مقامات است (شیرازی، 1360: 15-16). عرفا این نوع عشق (عشق الهی) را فوق عقل دانستهاند و اشعاری که در تعارض عقل و عشق و برتری معرفتی و تعالی وجودی عشق نسبت به عقل نقل میکنند، در حیطهی عشق الهی و مربوط به همین قسم است.
عشق عفیف: (ترکیب وصفی) در اصطلاح فلاسفه، عشقی است که سرچشمهی آن، حس زیبایی مطلق از حیث ذات باشد و آن درجهی اعلای عشق انسان است در مقابل عشق وضیع. به بیان دیگر همان عشق مجازی نفسانی است که به دلیل شرط بودن عفت نفس در آن، عشق عفیف هم گفته میشود (سجادی، 1361: 358).
عشق غریزی: (ترکیب وصفی) در اصطلاح فلاسفه عبارت است از: شوق طبیعی و عشق فطری و جبلی که خداوند در نهاد و نهان همهی موجودات قرار داده است (ابنسینا، 1400ق: 375).
عشق جسمانی: (ترکیب وصفی) در مقابل عشق معنوی و روحانی است.
عشق ظاهری: (ترکیب وصفی) همان عشق مجازی است.
عشق وضیع: (ترکیب وصفی) در اصطلاح فلاسفه، عشق حیوانی است در مقابل عشق عفیف. این عشق از انواع عشق حیوانی است (خلیلیان، 1369: 56).
عشق روحانی: (ترکیب وصفی) همان عشق معنوی است که هدف آن لذت روحی است. در این نوع عشق، عاشق، معشوق را هم برای خود میخواهد و هم برای معشوق (همان، 58).
عشق افلاطونی: (ترکیب وصفی) در اصطلاح فلاسفه اشاره به عقیدهی افلاطون است که میگوید: روح انسان در عالم مجردات قبل از ورود به دنیا، حقیقت زیبایی و حسن مطلق، یعنی خیر را بدون حجاب دیده است، پس چون در این دنیا، حسن ظاهری و نسبی و مجازی را میبیند، از آن زیبایی مطلق که قبلاً درک کرده، یاد کرده و غم هجران به او دست میدهد و هوای عشق او را بر میدارد، فریفتهی جهان میشود و مانند مرغی که در قفس است، میخواهد به سوی او پرواز کند. عواطف و عوالم محبت، همان شوق لقای حق تعالی است(فروغی، بیتا: 20).
عشق اکبر: (ترکیب وصفی) در اصطلاح فلاسفه، اشتیاق به لقای حق و معرفت ذات و شهود صفات در ذات است. فلاسفه و عرفا میگویند: اگر عشق عالی نمیبود، موجودات مضمحل میشدند و آن چه حافظ ممکنات و معلولات نازله است، عشق عالی است که جاری در تمام ممکنات و موجودات جهان هستی است زیرا تمام موجودات جهان هستی، طالب و عاشق کمال هستند و غایت این مرتبه از عشق، تشبه به ذات خدای متعال است (ملاصدرا، 1368، ج7، فصل 15: 149-148 و فصل 22، 188).
عشق اوسط: (ترکیب وصفی) در اصطلاح فلاسفه، همان عشق حکما و علما با تأمل در صنع خدای متعال و حقایق موجودات است (همان، فصل20: 184-183).
عشق اصغر: (ترکیب وصفی) در اصطلاح فلاسفه، عشق به انسان است که عالم صغیر نامیده میشود چون انسان خلاصه و چکیدهی عالم کبیر است (همان).
به این ترتیب با بیست ترکیب وصفی و اضافی که ظاهراً متفاوتند، روبرو هستیم و هر ترکیبی غیر از موارد یاد شده به لحاظ معنا و مقصود خارج از موارد فوق نیست. نکتهی قابل توجه این است که بسیاری از این ترکیبها از نظر مراد و مفهوم، مترادف هستند، گرچه از نظر لفظی و صورت ظاهری متفاوتند.
2-4- عشق در عرفانعشق در عرفان اسلامی جایگاهی بس عظیم دارد، اصولاً برخی، مکتب عرفان را مکتب عشق نامیده اند. البته عشقی که در عرفان وجود دارد غیر از عشقهایی است که در مکاتب دیگر وجود دارد. در عرفان عشق است که عارف را به تکامل می رساند. او از دریچهی عشق به همهی موجودات مینگرد و همه را مربوط و منسوب به خدا میبیند. در حقیقت معشوق واقعی نزد عارف، تنها خداست. هر چند شعلههای عشق در وجود عارف قویتر میشود، بیشتر به معشوق فکر میکند و با اعمال بسوی او تقرب میجوید.
مکتب عشق که همان مکتب عرفان است، کمال انسان را در عشق و در آنچه عشق، انسان را به آن میرساند (که مقصود عشق به ذات حق است) میداند (نسفی، 1362: 100-101).
عارف برای عشق که قویترین احساسها در انسان است، ارزش و اهمیت زیادی قائل است. عشق عارف، عشقی است که در انسان تا خدا اوج میگیرد. معشوق حقیقی عارف، خداست و عشقی که او از آن سخن میگوید منحصر به انسان نیست. عارف معتقد است که عشق در همهی موجودات سریان دارد. بعضی کتب فلسفی متمایل به عرفان مانند اسفار، گویای آن است که عشق حقیقتی است که در تمام ذرات وجود جریان و سریان دارد. بنابراین عشق، روش عرفان است و عارف عاشقانه میبیند و زندگی میکند.
2-5- مقابله عقل و عشقبا نظری گذرا به این دو پدیده (عقل و عشق) در خواهیم یافت که عقل و عشق مانند سایر نیروهای انسان، قابل استفادهی دو جانبه هستند، یعنی: عقل و عشق هم میتوانند مایهی کمال انسان شوند و هم مایهی سقوط او. اینجاست که باید علوم و شیوههای تعلیم و تربیت دربارهی این دو نیز بکوشند تا این دو پدیدهی شگرف را در تکامل انسان بکار اندازند. در مکتب پیامبران، خوشبختترین مردم کسانی هستند که بین عقل و عشق آنان تعادل برقرار است و لذا خود آنان عاقلترین و عاشقترین موجودات جهان بودند (خلیلیان، 1369: 215).
از خصوصیات روش تربیتی پیغمبر اسلام (ص) این بود که از هر دو قوه عقل و عشق بطور مساوی برای تربیت انسانها بهره میبرد، به طوریکه هماهنگی میان آن دو نیرو محفوظ مانده و هیچکدام بر دیگری پیروز نمیشد، به عبارت دیگر مردم هم باید عاقل باشند و هم با ایمان، هم اهل تشخیص و استقلال فکری و هم دوستدار خدا و تسلیم محض در مقابل امر خدا (الهامی، بیتا: 46).
کسانیکه از عشق حق تبارک و تعالی سخن میگویند در این واقعیت تردیدی ندارند که پیامبر اکرم (ص) در قلهی عشق به حق تعالی قرار دارد و از طرفی به این نکته اذعان دارند که ایشان از همهی افراد بشر عاقلترند و این هماهنگی عقل و عشق در پیامبر اسلام امری مخفی و پوشیده نبوده و در کلام خداوند که در قالب وحی بر پیامبر نازل میشد به نوعی انعکاس یافته است (ابراهیمی دینانی، 1385، ج1: 19-15).
از دیرباز، سرشت آدمی را معجونی از فرشته و شیطان یا آمیزهای از صفات متضاد دانستهاند. هرکس بارها در درون خود ناظر پیکار این نیروها بوده است. در تعالیم اسلامی، با توجه به پیکار دائم نفس اماره با نفس لوامه، همراهی نفس لوامه، طبق مدلول حدیثی، جهاد اکبر نامیده شده است.
بنابراین درون آدمی میدان پیکار نیروهای متضاد است و سرنوشت انسان نیز بسته به نتیجهی این پیکار میباشد. حال باید دید عقل و عشق که در ساختار وجود انسان بکار رفتهاند آیا با هم کاملاً متضادند یا همکارند یا یکی از آنها حاکم و دیگری فرمانروا و بالاخره چه نسبتی با هم دارند و ملاک دوگانگی اینها چیست؟ آیا ممکن است اینها یکی شوند.
از مطالعه و بررسی ادبیات عرفانی چنین برمیآید که عقل و عشق دو عامل متضاد هستند و در ادبیات عرفانی به عنوان دو رقیب معرفی شدهاند و همواره عقل در مقابل و معارض عشق قرار میگیرد. این تقابل و تعارض، در واقع، مقابلهی دو جریان اصلی و بزرگ در تاریخ فکری بشر است. یکی جریان فلسفهی استدلالی- عقلی ارسطویی که با محوریت عقل و برهان است و دیگری جریان حکمت شهودی- اشراقی افلاطونی که براساس عشق و شهود بنا شده است.
عرفا در تقابل عقل و عشق جانب عشق را گرفته و به کفایت و تدبیر عقل اعتقادی ندارند. برای نمونه، مولوی، عقل را دو نوع میداند:
1. عقل جزوی- عقلی نارسا که اکثر افراد کمابیش از آن بهرهمندند- گرفتار وهم و ظن بوده و آمیزش این وهم و ظن با عقل سبب بیاعتباری و سستی استدلالهای عقلی میشود. لذا این مرتبه از عقل برای درک حقایق امور و واقعیات اشیاء کافی نیست.
2. عقل کل یا عقل کلی که همان نیروی قدسی درک و درایت و فهم در تشخیص نیک و بد است که به شایستگی، حقایق و واقعیت را ادراک میکند و از آن به «عقل عقل» تعبیر میکند. از دیدگاه مولوی عقل جزوی است که عشق را منکر است و همین عقل است که پای استدلالیان را چوبین میکند... (ابراهیمیان، 1387: 73).
لازم به ذکر است، آن عقلی که اهل معرفت به آن معتقد نیستند، عقل جزئینگر یا هیولانی است، نه عقل رحمانی که اول ما خلق الله است.
استاد حسنزاده آملی نیز میگوید: عقل مذموم در نزد اهل عرفان، عقل نظری در اصطلاح منطقو فلسفه است که از آن به عقل جزئی تعبیر میکنند (حسن زاده آملی،1376، ج3: 83 -82).
تعقل و استدلال نزد عرفا، برخلاف آنچه مشهور است، در همه جا نامقبول نبوده و تنها باید محدودهی اختیارات آن را تعیین کرد. در میان عرفا، شیخ نجمالدین رازی معتقد است که سیر عقل در عالم بقاست و صفت آب را دارد و به هر جا که برسد مایهی آبادانی است، ولی سیر عشق در عالم فناست و صفت آتش را دارد. عقل قهرمان آبادانی دو عالم جسمانی و روحانی است، ولی عشق، آتشی خرمن سوز و وجود برانداز این دو عالم است (رازی، 1345: 61-62).
این عارف فلسفه ستیز، همچون بسیاری از عرفا، بر آن است که ابتدا باید معنای واژهی عقل مخالف با عشق را از میان سایر معانی عقل بیرون کشید تا بتوان به قضاوتی درست دربارهی هر یک پرداخت.
پس این سخن که عرفا از استدلال بیزارند و همواره تنها صفحهی دل را از فرآوردههای عقل میشویند و کار را با صیقل دل، تمام شده میپندارند، با استناد به همین رساله و آثار مشابه عرفا، سخنی ناتمام و نادرست است. در سخنان بسیاری از عرفا تأکید بیش از اندازه بر توانایی عقل (البته مراد صرفاً عقل جزئی است و نه دیگر معانی مشترک این واژه) مذموم و مطرود دانسته شده است. اینان پای عقل را تنها در عالم ماورالطبیعه سست و لرزان دیدهاند و این نکتهای است که بسیاری از خردورزان و فلسفهپژوهان بدان معترفاند و به تمامیت خواهی عقل در حوزهی معرفت، تن در نمیدهند (موحدی، 1388: 192).
2-6- تجلیات عشق و رابطه آن با عقل (آگاهی)عشق بدون آگاهی و درایت معنی محصلی ندارد، به دلیل اینکه عشق بدون آگاهی، انسان را تا مرحلهی یک حیوان تنزل میدهد. عشق، تجلیات مختلف و متفاوتی دارد و به شکلهای گوناگونی ظاهر میگردد، ولی مسلم این است که هر یک از جلوههای گوناگون عشق، بر اساس میزان آگاهی و مرتبهی معرفت عاشق ارزیابی میشود. توجه به معشوق، مستلزم نوعی ادراک و آگاهی است؛ اگرچه عشق بدون معشوق تحقق نمیپذیرد ولی این توجه به معشوق و آگاهی از آن، به عقل و ادراک مربوط میگردد. به بیان مختصر میتوان گفت که عظمت و بزرگی عشق در رابطهی متقابل عاشق و معشوق شکل میگیرد و در این رابطه باید توجه به معشوق، تابع آگاهی و ادراک عاشق باشد که گاه این ادارک عمیق است و گاه سطحی و ظاهری (ابراهیمیدینانی، 1385، ج2: 165).
دربارهی رابطهی عقل و عشق نیز باید اضافه کرد:
1. عقل، راهنما است؛ امام علی (ع) میفرمایند: «عقل هدایت بخش و نجات دهنده است...» و نیز میفرمایند: «العقل یصلح الرویه»؛ عقل رویه و منش را اصلاح میکند (ریشهری، 1379، ج6: 397- 396).
2. عقل عشق آفرین است. امام علی (ع) میفرمایند وقتی انسان عقل خود را به کار گیرد، راه را از چاه میشناسد؛ سلوک سعادت را از سقوط شقاوت باز مییابد؛ خانهی جانان را از کاشانهی شیطان جدا میسازد و حتی عشق حقیقی را از عشق مجازی متمایز میکند (همان، 401).
3. مرکب وصول به معرفت قلبی عشق است نه عقل؛ عقل، فقط راهنمای خوبی است و گرنه هرگز پای پیمودن راه وصال را ندارد. وقتی با جرقه‏های راه بخش عقل، عشق در دل زبانه کشید؛ دل عاشق گام‏های نخستین راه معرفت را بر میدارد و کمکم به حالاتی بلند میرسد که از عقل نشانی نمیماند.

دسته‌بندی نشده

No description. Please update your profile.

LEAVE COMMENT

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 4 مهر 1396 ساعت 15:19 | نویسنده: محمد علی رودسرابی | چاپ مطلب
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.